+ - x
 » از همین شاعر
1 به جان او که گرم دسترس به جان بودی
2 روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
3 بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
4 گفتم کی ام دهان و لبت کامران کنند
5 جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید
6 درد عشقی کشیده ام که مپرس
7 خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم
8 می دمد صبح و کله بست سحاب
9 در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است
10 سرم خوش است و به بانگ بلند می گویم

 » بیشتر بخوانید...
 سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد
 ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت
 لا قی الفراش نارا کن هکذا حبیبی
 وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم
 چرا چرا به بدی یاد می کنی نامم
 سر گرفته است کار من امروز
 هر خوشی که فوت شد از تو مباش اندوهگین
 بیا امروز ما مهمان میریم
 گر نخسبی ز تواضع شبکی جان چه شود
 ای نور افلاک و زمین چشم و چراغ غیب بین

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی
حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی
کام بخشی گردون عمر در عوض دارد
جهد کن که از دولت داد عیش بستانی
باغبان چو من زین جا بگذرم حرامت باد
گر به جای من سروی غیر دوست بنشانی
زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت
عاقلا مکن کاری کآورد پشیمانی
محتسب نمی داند این قدر که صوفی را
جنس خانگی باشد همچو لعل رمانی
با دعای شبخیزان ای شکردهان مستیز
در پناه یک اسم است خاتم سلیمانی
پند عاشقان بشنو و از در طرب بازآ
کاین همه نمی ارزد شغل عالم فانی
یوسف عزیزم رفت ای برادران رحمی
کز غمش عجب بینم حال پیر کنعانی
پیش زاهد از رندی دم مزن که نتوان گفت
با طبیب نامحرم حال درد پنهانی
می روی و مژگانت خون خلق می ریزد
تیز می روی جانا ترسمت فرومانی
دل ز ناوک چشمت گوش داشتم لیکن
ابروی کماندارت می برد به پیشانی
جمع کن به احسانی حافظ پریشان را
ای شکنج گیسویت مجمع پریشانی
گر تو فارغی از ما ای نگار سنگین دل
حال خود بخواهم گفت پیش آصف ثانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *