+ - x
 » از همین شاعر
1 در سرای مغان رفته بود و آب زده
2 منم که دیده به دیدار دوست کردم باز
3 عمریست تا به راه غمت رو نهاده ایم
4 به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد
5 دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم
6 قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود
7 ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است
8 گر تیغ بارد در کوی آن ماه
9 خسروا گوی فلک در خم چوگان تو باد
10 دیدار شد میسر و بوس و کنار هم

 » بیشتر بخوانید...
 بت من ز در درآمد به مبارکی و شادی
 مطربا عیش و نوش از سر گیر
 از بس خوش و مست و دلربا می آیی
 گردن خم نمی کنم
 ای جهان آب و گل تا من تو را بشناختم
 بی او نتوان رفتن بی او نتوان گفتن
 یا رب آن یوسف گم گشته به من بازرسان
 من خفته وشم اما بس آگه و بیدارم
 دود دل ما نشان سوداست
 تباهی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی
حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی
کام بخشی گردون عمر در عوض دارد
جهد کن که از دولت داد عیش بستانی
باغبان چو من زین جا بگذرم حرامت باد
گر به جای من سروی غیر دوست بنشانی
زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت
عاقلا مکن کاری کآورد پشیمانی
محتسب نمی داند این قدر که صوفی را
جنس خانگی باشد همچو لعل رمانی
با دعای شبخیزان ای شکردهان مستیز
در پناه یک اسم است خاتم سلیمانی
پند عاشقان بشنو و از در طرب بازآ
کاین همه نمی ارزد شغل عالم فانی
یوسف عزیزم رفت ای برادران رحمی
کز غمش عجب بینم حال پیر کنعانی
پیش زاهد از رندی دم مزن که نتوان گفت
با طبیب نامحرم حال درد پنهانی
می روی و مژگانت خون خلق می ریزد
تیز می روی جانا ترسمت فرومانی
دل ز ناوک چشمت گوش داشتم لیکن
ابروی کماندارت می برد به پیشانی
جمع کن به احسانی حافظ پریشان را
ای شکنج گیسویت مجمع پریشانی
گر تو فارغی از ما ای نگار سنگین دل
حال خود بخواهم گفت پیش آصف ثانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *