+ - x
 » از همین شاعر
1 ما جهان را سر یک بوتل کنیاک زدیم
2 آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
3 گفتی جهان شبیه تو احمق نداشته
4 بگذارمان که نشه ی آدم دبل شود
5 هرچه کردم هیچ شد، چون خاطرت با ما نبود
6 زنده گی سایۀ سروی ست که بر آب روان افتاده
7 خط می زنم به هرچه که از تو نشانی است
8 اگر یک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
9 وقتی خدا بهشت مرا آفریده بود
10 مهتاب مثل مردی، خوابید روی دریا

 » بیشتر بخوانید...
 ای درد تو آرام دل من
 سپاه صبح زد از ماه خیمه تا ماهی
 حافظ
 بگفتم با دلم آخر قراری
 خدا چو شمع دهد جرأت آب دیدهٔ ما را
 مرا خواندی ز در تو خستی از بام
 جاء الربیع و البطر زال الشتاء و الخطر
 نام شتر به ترکی چه بود بگو دوا
 گرد راه
 بتاب ای ماه بر یارم بگو یارا اغا پوسی

۳.۰
امتیاز: ۳.۰ | مجموع آراء: ۱۰

ناگهان آمد و از کنج لبش خون می ریخت
مثل یک مار جوان در دلم افسون می ریخت

مست بود و به تماشای خودش آمده بود
آن چه را در دلِ خود داشت به بیرون می ریخت

بعد من بودم و دنیای پر از مرگ و ملال
بعد هم مرگ که در حلق من افیون می ریخت

زند ه گی گرچه مرا موم کفِ دستش ساخت
باید این بار به یک شکلِ دگرگون می ریخت

لیلی از خاطرۀ آدم شرقی کوچید
عشق آبی شد و از آلتِ مجنون می ریخت

قصه کوتاه که او آمد و من خاک شدم
آسمان خاک مرا بر سرش اکنون می ریخت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *