+ - x
 » از همین شاعر
1 در تو دو چشم وحشی، یک چهره ی اناری
2 آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
3 خط می زنم به هر چه که از تو نشانی است
4 ابتدا از چشم هایت یک جهنم ساختند
5 یک چهرۀ جدید... و حالا به زیر خاک
6 امشب کنار لاش خودت ساعتی بمان
7 نرسیدی که مرا در قدمت خاک کنی
8 باز آمدم که فکر ترا آب و گل کنم
9 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد
10 شبی که ماه در اندیشه ی تو جان می داد

 » بیشتر بخوانید...
 الا فی الغشق تشریفی و عیدی
 مستان می ما را هم ساقی ما باید
 رندان سلامت می کنند، جان را غلامت می کنند
 گمگشته
 عشق گزین عشق و در او کوکبه می ران و مترس
 بگو دلرا که گرد غم نگردد
 خودی را نشهٔ من عین هوش است
 با من ای عشق امتحان ها می کنی
 ای آنک تو خواب ما ببستی
 جبر انتخابی

۳.۰
امتیاز: ۳.۰ | مجموع آراء: ۱۰

ناگهان آمد و از کنج لبش خون می ریخت
مثل یک مار جوان در دلم افسون می ریخت

مست بود و به تماشای خودش آمده بود
آن چه را در دلِ خود داشت به بیرون می ریخت

بعد من بودم و دنیای پر از مرگ و ملال
بعد هم مرگ که در حلق من افیون می ریخت

زند ه گی گرچه مرا موم کفِ دستش ساخت
باید این بار به یک شکلِ دگرگون می ریخت

لیلی از خاطرۀ آدم شرقی کوچید
عشق آبی شد و از آلتِ مجنون می ریخت

قصه کوتاه که او آمد و من خاک شدم
آسمان خاک مرا بر سرش اکنون می ریخت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *