+ - x
 » از همین شاعر
1 بهار و شاعر محبوس
2 میخانه
3 من لاله ی آزادم

 » بیشتر بخوانید...
 چادری
 صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
 عشق اگر در جلوه آرد پرتو مقدور را
 نشد دراین درسگاه عبرت به فهم چندین رساله پیدا
 نهم
 جوزا سحر نهاد حمایل برابرم
 سه روز شد که نگارین من دگرگونست
 بویی ز گردون می رسد با پرسش و دلداریی
 صدایی کز کمان آید نذیریست
 تو تا دوری ز من جانا چنین بی جان همی گردم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

باز شب جانب میخانه گذاری کردم
شیخ داند که پس از توبه چه کاری کردم

زندگی با دل افسرده نمی شد رنگین
از گل داغ درین صحنه بهاری کردم

تا مگر باد ز افتادگیم بر دارد
خویشتن را ز تپش مشت غباری کردم

گوهر آنجا که که به کف از دل دریا آید
چه به دست آرم اگر جا به کناری کردم

هوشیاری و صد اندیشه و با یک ساغر
من ازین وسوسه رندانه فراری کردم

پیچ و تابم چقدر داد فلک تا به مراد
دست در حلقه گیسوی نگاری کردم

با تو دلمرده صفا گر سخن از داغ زدم
این چراغیست که روشن به مزاری کردم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *