+ - x
 » از همین شاعر
1 میخانه
2 بهار و شاعر محبوس
3 من لاله ی آزادم

 » بیشتر بخوانید...
 مرغان که کنون از قفص خویش جدایید
 بیا ای یار کامروز آن مایی
 گنگ بودی و کس نمی فهمید آن طرف های شور و حال ترا
 خواهم که کفک خونین از دیگ جان برآرم
 جنگل
 توی که بدرقه باشی گهی گهی رهزن
 آمد به زیر سایه ی تنهای ام نشست
 مطرب جان های دل برده
 خلوتی داریم و حالی با خیال خویشتن
 ای یار قلندردل دلتنگ چرایی تو

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

نگاهم را چرا گلباز کردند
گلویم ازچه الحان ساز کرد

که از باغم به حسرت برکشیدند
لبم را بسته از آواز کردند

بهار و شاعر و حبس این چه بیداد
تفو بر رسم و آین فلک باد

گل وکوران، نسیم و بیدماغان
ز جور این وطن فریاد فریاد

که خواهد این قفس در هم شکستن
که میخواهم از ین بیداد رستن

په ظلمست این، گل آوردن به بستان
پس آنگه بلبلی را بال بستن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *