+ - x
 » از همین شاعر
1 من لاله ی آزادم
2 میخانه
3 بهار و شاعر محبوس

 » بیشتر بخوانید...
 ز حد چون بگذشتی بیا بگوی که چونی
 بیا بیا که تویی جان جان سماع
 گر عشق بزد راهم ور عقل شد از مستی
 دریا
 گویند هر آن کسان که با پرهیزند
 ای خوشا دوری که میل خاکبازی داشتم
 سوی لبش هر آنک شد زخم خورد ز پیش و پس
 نقش بند جان که جان ها جانب او مایلست
 بر تارکم اين ترک نمد ترک جهان است
 رسید ترکم با چهره های گل وردی

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

نگاهم را چرا گلباز کردند
گلویم ازچه الحان ساز کرد

که از باغم به حسرت برکشیدند
لبم را بسته از آواز کردند

بهار و شاعر و حبس این چه بیداد
تفو بر رسم و آین فلک باد

گل وکوران، نسیم و بیدماغان
ز جور این وطن فریاد فریاد

که خواهد این قفس در هم شکستن
که میخواهم از ین بیداد رستن

په ظلمست این، گل آوردن به بستان
پس آنگه بلبلی را بال بستن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *