+ - x
 » از همین شاعر
1 اگر چه عرض هنر پیش یار بی ادبیست
2 روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
3 بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانی داد
4 دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود
5 حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند
6 ساقی ار باده از این دست به جام اندازد
7 گفتم کی ام دهان و لبت کامران کنند
8 درد عشقی کشیده ام که مپرس
9 جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید
10 دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور

 » بیشتر بخوانید...
 چنین باشد چنین گوید منادی
 بنه ای سبز خنگ من فراز آسمان ها سم
 از بامداد روی تو دیدن حیات ماست
 نگارا تو گلی یا جمله قندی
 سکهء غم که بنام من شيدا زده باز
 برخیز و صبوح را برانگیز
 ای مونس و غمگسار عاشق
 رازست محرمانه بمغز سخن برس
 بوصل یار اگر در می گرفتم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی
بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی
در مقامی که صدارت به فقیران بخشند
چشم دارم که به جاه از همه افزون باشی
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مکن
ور نه چون بنگری از دایره بیرون باشی
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی
تاج شاهی طلبی گوهر ذاتی بنمای
ور خود از تخمه جمشید و فریدون باشی
ساغری نوش کن و جرعه بر افلاک فشان
چند و چند از غم ایام جگرخون باشی
حافظ از فقر مکن ناله که گر شعر این است
هیچ خوشدل نپسندد که تو محزون باشی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *