+ - x
 » از همین شاعر
1 چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید
2 گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود
3 سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ
4 به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است
5 کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش
6 حالیا مصلحت وقت در آن می بینم
7 من و انکار شراب این چه حکایت باشد
8 دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی ارزد
9 تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست
10 یا مبسما یحاکی درجا من اللالی

 » بیشتر بخوانید...
  کاکه کیست
 جام امید نظرگاه خمار است اینجا
 چو گل هر دم به بویت جامه در تن
 زهی بزم خداوندی زهی می های شاهانه
 هستی به تپش رفت و اثر نیست نفس را
 تلاش کرگسان
 کرانی ندارد بیابان ما
 تو را که هر چه مراد است در جهان داری
 چون خون نخسپد خسروا چشمم کجا خسپد مها
 رخ ها بنگر تو زعفرانی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

عمر بگذشت به بی حاصلی و بوالهوسی
ای پسر جام می ام ده که به پیری برسی
چه شکرهاست در این شهر که قانع شده اند
شاهبازان طریقت به مقام مگسی
دوش در خیل غلامان درش می رفتم
گفت ای عاشق بیچاره تو باری چه کسی
با دل خون شده چون نافه خوشش باید بود
هر که مشهور جهان گشت به مشکین نفسی
لمع البرق من الطور و آنست به
فلعلی لک آت بشهاب قبس
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
وه که بس بی خبر از غلغل چندین جرسی
بال بگشا و صفیر از شجر طوبی زن
حیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی
تا چو مجمر نفسی دامن جانان گیرم
جان نهادیم بر آتش ز پی خوش نفسی
چند پوید به هوای تو ز هر سو حافظ
یسر الله طریقا بک یا ملتمسی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *