+ - x
 » از همین شاعر
1 چه مستیست ندانم که رو به ما آورد
2 زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
3 ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است
4 گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفت
5 عکس روی تو چو در آینه جام افتاد
6 رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد
7 به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد
8 بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
9 دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند
10 ای دل گر از آن چاه زنخدان به درآیی

 » بیشتر بخوانید...
 عید نمی دهد فرح بی نظر هلال تو
 بیا کامروز ما را روز عیدست
 از دفتر عمر ما یکتا ورقی مانده ست
 ظلمت شب پرتو ظلمات من
 تماشا
 همچو گل سرخ بر و دست دست
 آن قصر که با چرخ همیزد پهلو
 حد البشیر بشاره یا جار
 نفسی بهوی الحبیب فارت
 رفتم که در این منزل بیداد بدن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
چو گل گر خرده ای داری خدا را صرف عشرت کن
که قارون را غلط ها داد سودای زراندوزی
ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است
که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی
به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی
به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی
چو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست
مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی
طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردن
کلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی
سخن در پرده می گویم چو گل از غنچه بیرون آی
که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی
ندانم نوحه قمری به طرف جویباران چیست
مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی
می ای دارم چو جان صافی و صوفی می کند عیبش
خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی
جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع
که حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی
به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم
بیا ساقی که جاهل را هنیتر می رسد روزی
می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش
که بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزی
نه حافظ می کند تنها دعای خواجه تورانشاه
ز مدح آصفی خواهد جهان عیدی و نوروزی
جنابش پارسایان راست محراب دل و دیده
جبینش صبح خیزان راست روز فتح و فیروزی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *