+ - x
 » از همین شاعر
1 نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد
2 من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم
3 مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست
4 دوش می آمد و رخساره برافروخته بود
5 منم که دیده به دیدار دوست کردم باز
6 بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت
7 منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
8 اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد
9 چه بودی ار دل آن ماه مهربان بودی
10 زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد

 » بیشتر بخوانید...
 ساقیا عربده کردیم که در جنگ شویم
 بر من نیستی یارا کجایی
 وسوسه تن گذشت غلغله جان رسید
 سه روز شد که نگارین من دگرگونست
 تو رونقی به نغمه غیجک می شوی
 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد
 سوی باغ ما سفر کن بنگر بهار باری
 لگد
 تلک
 اين بود خواهش يگانهٔ ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

طفیل هستی عشقند آدمی و پری
ارادتی بنما تا سعادتی ببری
بکوش خواجه و از عشق بی نصیب مباش
که بنده را نخرد کس به عیب بی هنری
می صبوح و شکرخواب صبحدم تا چند
به عذر نیم شبی کوش و گریه سحری
تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار
که در برابر چشمی و غایب از نظری
هزار جان مقدس بسوخت زین غیرت
که هر صباح و مسا شمع مجلس دگری
ز من به حضرت آصف که می برد پیغام
که یاد گیر دو مصرع ز من به نظم دری
بیا که وضع جهان را چنان که من دیدم
گر امتحان بکنی می خوری و غم نخوری
کلاه سروریت کج مباد بر سر حسن
که زیب بخت و سزاوار ملک و تاج سری
به بوی زلف و رخت می روند و می آیند
صبا به غالیه سایی و گل به جلوه گری
چو مستعد نظر نیستی وصال مجوی
که جام جم نکند سود وقت بی بصری
دعای گوشه نشینان بلا بگرداند
چرا به گوشه چشمی به ما نمی نگری
بیا و سلطنت از ما بخر به مایه حسن
و از این معامله غافل مشو که حیف خوری
طریق عشق طریقی عجب خطرناک است
نعوذبالله اگر ره به مقصدی نبری
به یمن همت حافظ امید هست که باز
اری اسامر لیلای لیله القمر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *