+ - x
 » از همین شاعر
1 اگر روم ز پی اش فتنه ها برانگیزد
2 حال دل با تو گفتنم هوس است
3 حسن تو همیشه در فزون باد
4 غم زمانه که هیچش کران نمی بینم
5 ای که با سلسله زلف دراز آمده ای
6 بامدادان که ز خلوتگه کاخ ابداع
7 من دوستدار روی خوش و موی دلکشم
8 گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود
9 دردم از یار است و درمان نیز هم
10 خوش است خلوت اگر یار یار من باشد

 » بیشتر بخوانید...
 شب چله
 گویند به بلا ساقون ترکی دو کمان دارد
 آن کس که ز جان خود نترسد
 چون همه یاران ما رفتند و تنها ماندیم
 دلاراما چنین زیبا چرایی
 باز آمدم که فکر ترا آب و گل کنم
 مگر این دم سر آن زلف پریشان شده است
 لعل لبش داد کنون مر مرا
 من بدستان تو آیم که تنت را بچشم
 ای ناطق الهی و ای دیده حقایق

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خوش کرد یاوری فلکت روز داوری
تا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری
آن کس که اوفتاد خدایش گرفت دست
گو بر تو باد تا غم افتادگان خوری
در کوی عشق شوکت شاهی نمی خرند
اقرار بندگی کن و اظهار چاکری
ساقی به مژدگانی عیش از درم درآی
تا یک دم از دلم غم دنیا به دربری
در شاهراه جاه و بزرگی خطر بسیست
آن به کز این گریوه سبکبار بگذری
سلطان و فکر لشکر و سودای تاج و گنج
درویش و امن خاطر و کنج قلندری
یک حرف صوفیانه بگویم اجازت است
ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری
نیل مراد بر حسب فکر و همت است
از شاه نذر خیر و ز توفیق یاوری
حافظ غبار فقر و قناعت ز رخ مشوی
کاین خاک بهتر از عمل کیمیاگری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *