+ - x
 » از همین شاعر
1 تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
2 می سوزم از فراقت روی از جفا بگردان
3 به تیغم گر کشد دستش نگیرم
4 دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس
5 سلامی چو بوی خوش آشنایی
6 صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد
7 تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم
8 گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس
9 گر می فروش حاجت رندان روا کند
10 سر ارادت ما و آستان حضرت دوست

 » بیشتر بخوانید...
 مردانه بجز شيشهء ناموس مزن سنگ
 مرا عاشق چنان باید که هر باری که برخیزد
 لیلی
 گویند شاه عشق ندارد وفا دروغ
 نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
 عشق اکنون مهربانی می کند
 صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوش است
 باغ است و بهار و سرو عالی
 گویم سخن شکرنباتت
 گرم سیم و درم بودی مرا مونس چه کم بودی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای که مهجوری عشاق روا می داری
عاشقان را ز بر خویش جدا می داری
تشنه بادیه را هم به زلالی دریاب
به امیدی که در این ره به خدا می داری
دل ببردی و بحل کردمت ای جان لیکن
به از این دار نگاهش که مرا می داری
ساغر ما که حریفان دگر می نوشند
ما تحمل نکنیم ار تو روا می داری
ای مگس حضرت سیمرغ نه جولانگه توست
عرض خود می بری و زحمت ما می داری
تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم
از که می نالی و فریاد چرا می داری
حافظ از پادشهان پایه به خدمت طلبند
سعی نابرده چه امید عطا می داری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *