+ - x
 » از همین شاعر
1 خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریم
2 ز در درآ و شبستان ما منور کن
3 در سرای مغان رفته بود و آب زده
4 من و انکار شراب این چه حکایت باشد
5 صبا ز منزل جانان گذر دریغ مدار
6 دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس
7 تویی که بر سر خوبان کشوری چون تاج
8 هر آن کو خاطر مجموع و یار نازنین دارد
9 رفتم به باغ صبحدمی تا چنم گلی
10 سحرم هاتف میخانه به دولتخواهی

 » بیشتر بخوانید...
 هیچ باشد که رسد آن شکر و پسته من
 ای که در کوی خرابات مقامی داری
 نگفتمت که تو سلطان خوبرویانی
 ای دریغا که شب آمد همه از هم ببریم
 به جان تو که از این دلشده کرانه مکن
 ای شاهد سیمین ذقن درده شرابی همچو زر
 خداوند خداوندان اسرار
 هر طربی که در جهان گشت ندیم کهتری
 مادر
 بی او نتوان رفتن بی او نتوان گفتن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای که مهجوری عشاق روا می داری
عاشقان را ز بر خویش جدا می داری
تشنه بادیه را هم به زلالی دریاب
به امیدی که در این ره به خدا می داری
دل ببردی و بحل کردمت ای جان لیکن
به از این دار نگاهش که مرا می داری
ساغر ما که حریفان دگر می نوشند
ما تحمل نکنیم ار تو روا می داری
ای مگس حضرت سیمرغ نه جولانگه توست
عرض خود می بری و زحمت ما می داری
تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم
از که می نالی و فریاد چرا می داری
حافظ از پادشهان پایه به خدمت طلبند
سعی نابرده چه امید عطا می داری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *