+ - x
 » از همین شاعر
1 دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما
2 خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود
3 آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت
4 دامن کشان همی شد در شرب زرکشیده
5 ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت
6 گوهر مخزن اسرار همان است که بود
7 زان می عشق کز او پخته شود هر خامی
8 مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
9 حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
10 دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن

 » بیشتر بخوانید...
 کی جزا می رسد از اهل حیا سرکش را
 گر تو ما را به جفای صنمان ترسانی
 مطربا این پرده زن، کان یار ما مست آمدست
 پیوند
 وطن
 رسوا
 بیا ای شاه خودکامه نشین بر تخت خودکامی
 بار دیگر ملتی برساختی برساختی
 بیا که عاشق ماهست وز اختران پیداست
 قد اشرقت الدنیا من نور حمیانا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای که مهجوری عشاق روا می داری
عاشقان را ز بر خویش جدا می داری
تشنه بادیه را هم به زلالی دریاب
به امیدی که در این ره به خدا می داری
دل ببردی و بحل کردمت ای جان لیکن
به از این دار نگاهش که مرا می داری
ساغر ما که حریفان دگر می نوشند
ما تحمل نکنیم ار تو روا می داری
ای مگس حضرت سیمرغ نه جولانگه توست
عرض خود می بری و زحمت ما می داری
تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم
از که می نالی و فریاد چرا می داری
حافظ از پادشهان پایه به خدمت طلبند
سعی نابرده چه امید عطا می داری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *