+ - x
 » از همین شاعر
1 سلامی چو بوی خوش آشنایی
2 ساقی ار باده از این دست به جام اندازد
3 جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید
4 ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختی
5 ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی
6 جز آستان توام در جهان پناهی نیست
7 قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود
8 سال ها پیروی مذهب رندان کردم
9 روزگاری شد که در میخانه خدمت می کنم
10 از من جدا مشو که توام نور دیده ای

 » بیشتر بخوانید...
 من خفته وشم اما بس آگه و بیدارم
 ای سرده صد سودا دستار چنین می کن
 شعر های مصطفا هزاره
 ز غيرت خويش در خويشتن نا آشنا بينم
 تو ز هر ذره وجودت بشنو ناله و زاری
 جمالت آفتاب هر نظر باد
 چه جمال جان فزایی که میان جان مایی
 خروش خاک خراسان
 ز جانم نغمهء «الله هو» ریخت
 انتخاب من ز حسن يار سيب غبغب است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بیا با ما مورز این کینه داری
که حق صحبت دیرینه داری
نصیحت گوش کن کاین در بسی به
از آن گوهر که در گنجینه داری
ولیکن کی نمایی رخ به رندان
تو کز خورشید و مه آیینه داری
بد رندان مگو ای شیخ و هش دار
که با حکم خدایی کینه داری
نمی ترسی ز آه آتشینم
تو دانی خرقه پشمینه داری
به فریاد خمار مفلسان رس
خدا را گر می دوشینه داری
ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ
به قرآنی که اندر سینه داری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *