+ - x
 » از همین شاعر
1 زان می عشق کز او پخته شود هر خامی
2 گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم
3 گر دست دهد خاک کف پای نگارم
4 راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد
5 دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس
6 خم زلف تو دام کفر و دین است
7 جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید
8 ای که دایم به خویش مغروری
9 مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست
10 نقدها را بود آیا که عیاری گیرند

 » بیشتر بخوانید...
 بیا که قصر امل سخت سست بنیادست
 تو هر روزی از آن پشته برآیی
 مبارکباد عيدت ای پريزاد
 ز حد چون بگذشتی بیا بگوی که چونی
 روان شد اشک یاقوتی ز راه دیدگان اینک
 روزگاریست که سودای بتان دین من است
 ایدل چو زمانه می کند غمناکت
 آمد بت میخانه تا خانه برد ما را
 چندیست در هوای بتان پر نمی زنم
 الهی پاره ای تمکین رم وحشی نگاهان را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به جان او که گرم دسترس به جان بودی
کمینه پیشکش بندگانش آن بودی
بگفتمی که بها چیست خاک پایش را
اگر حیات گران مایه جاودان بودی
به بندگی قدش سرو معترف گشتی
گرش چو سوسن آزاده ده زبان بودی
به خواب نیز نمی بینمش چه جای وصال
چو این نبود و ندیدیم باری آن بودی
اگر دلم نشدی پایبند طره او
کی اش قرار در این تیره خاکدان بودی
به رخ چو مهر فلک بی نظیر آفاق است
به دل دریغ که یک ذره مهربان بودی
درآمدی ز درم کاشکی چو لمعه نور
که بر دو دیده ما حکم او روان بودی
ز پرده ناله حافظ برون کی افتادی
اگر نه همدم مرغان صبح خوان بودی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *