+ - x
 » از همین شاعر
1 همای اوج سعادت به دام ما افتد
2 گل بی رخ یار خوش نباشد
3 مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست
4 به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم
5 ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو
6 هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک
7 گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود
8 شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت
9 گر چه ما بندگان پادشهیم
10 دلم رمیده شد و غافلم من درویش

 » بیشتر بخوانید...
 گاه چو اشتر در وحل آیی
 زنده گی به بعضی ها رنگ و بوی شب دارد
 دیر آمدۀ ، سفر مکن زود
 سیمرغ های بی آشیانه ی البرز
 هر چه کنی تو کرده من دان
 بنگر ز صبا دامن گل چاک شده
 مکن مکن که روا نیست بی گنه کشتن
 مرا همچون پدر بنگر نه همچون شوهر مادر
 تو می دانی صواب و ناصوابم
 هر کجا بوی خدا می آید

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به جان او که گرم دسترس به جان بودی
کمینه پیشکش بندگانش آن بودی
بگفتمی که بها چیست خاک پایش را
اگر حیات گران مایه جاودان بودی
به بندگی قدش سرو معترف گشتی
گرش چو سوسن آزاده ده زبان بودی
به خواب نیز نمی بینمش چه جای وصال
چو این نبود و ندیدیم باری آن بودی
اگر دلم نشدی پایبند طره او
کی اش قرار در این تیره خاکدان بودی
به رخ چو مهر فلک بی نظیر آفاق است
به دل دریغ که یک ذره مهربان بودی
درآمدی ز درم کاشکی چو لمعه نور
که بر دو دیده ما حکم او روان بودی
ز پرده ناله حافظ برون کی افتادی
اگر نه همدم مرغان صبح خوان بودی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *