+ - x
 » از همین شاعر
1 طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف
2 مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش
3 ببرد از من قرار و طاقت و هوش
4 حال خونین دلان که گوید باز
5 یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور
6 باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
7 ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر
8 دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس
9 معاشران ز حریف شبانه یاد آرید
10 چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید

 » بیشتر بخوانید...
 به پیش تو چه زند جان و جان کدام بود
 دیدم شه خوب خوش لقا را
 ای چراغ آسمان و رحمت حق بر زمین
 هیچ می دانی چه می گوید رباب
 اسیر
 زلف او برده قرار خاطر از من یادگاری
 شده ام سپند حسنت وطنم میان آتش
 باید برون بیارم قلبِ فسرده‎ام را
 بی نکورويی گلستان خوش نمی آيد مرا
 دل چو بدید روی تو چون نظرش به جان بود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای قصه بهشت ز کویت حکایتی
شرح جمال حور ز رویت روایتی
انفاس عیسی از لب لعلت لطیفه ای
آب خضر ز نوش لبانت کنایتی
هر پاره از دل من و از غصه قصه ای
هر سطری از خصال تو و از رحمت آیتی
کی عطرسای مجلس روحانیان شدی
گل را اگر نه بوی تو کردی رعایتی
در آرزوی خاک در یار سوختیم
یاد آور ای صبا که نکردی حمایتی
ای دل به هرزه دانش و عمرت به باد رفت
صد مایه داشتی و نکردی کفایتی
بوی دل کباب من آفاق را گرفت
این آتش درون بکند هم سرایتی
در آتش ار خیال رخش دست می دهد
ساقی بیا که نیست ز دوزخ شکایتی
دانی مراد حافظ از این درد و غصه چیست
از تو کرشمه ای و ز خسرو عنایتی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *