+ - x
 » از همین شاعر
1 مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی
2 عمریست تا به راه غمت رو نهاده ایم
3 ای رخت چون خلد و لعلت سلسبیل
4 یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود
5 روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
6 نوش کن جام شراب یک منی
7 راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد
8 زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
9 چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
10 تاب بنفشه می دهد طره مشک سای تو

 » بیشتر بخوانید...
 این ترک ماجرا ز دو حکمت برون نبو
 صرف کردم عمر خود را در غزلسراييها
 هر چه کنی تو کرده من دان
 از خود جدا نمی کند این بخت بد مرا
 ای برده اختیارم تو اختیار مایی
 چون نیست مقام ما در این دهر مقیم
 بخت من بيدار چشمم مست خواب
 نرد کف تو بردست مرا
 در خيال طره اش چون مار پيچانم بخواب
 بار دیگر از دل و از عقل و جان برخاستیم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی
وان گه برو که رستی از نیستی و هستی
گر جان به تن ببینی مشغول کار او شو
هر قبله ای که بینی بهتر ز خودپرستی
با ضعف و ناتوانی همچون نسیم خوش باش
بیماری اندر این ره بهتر ز تندرستی
در مذهب طریقت خامی نشان کفر است
آری طریق دولت چالاکی است و چستی
تا فضل و عقل بینی بی معرفت نشینی
یک نکته ات بگویم خود را مبین که رستی
در آستان جانان از آسمان میندیش
کز اوج سربلندی افتی به خاک پستی
خار ار چه جان بکاهد گل عذر آن بخواهد
سهل است تلخی می در جنب ذوق مستی
صوفی پیاله پیما حافظ قرابه پرهیز
ای کوته آستینان تا کی درازدستی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *