+ - x
 » از همین شاعر
1 دردم از یار است و درمان نیز هم
2 ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک
3 دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
4 سلیمی منذ حلت بالعراق
5 باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
6 باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است
7 بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
8 بشری اذ السلامه حلت بذی سلم
9 به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است
10 یا رب آن آهوی مشکین به ختن بازرسان

 » بیشتر بخوانید...
 نشاند بر مژه اشک ز هم گسستهٔ ما را
 دوش آمد بر من آنکه شب افروز منست
 باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم
 آب زنید راه را هین كه نگار می رسد
 می پرد این مرغ دیگر در جنان عاشقان
 ای دریغا که حریفان همه سر بنهادند
 درمحفل ما ومنم ، محو صفیر هرصدا
 مست و خوشی باده کجا خورده ی؟
 ای بر سر و پا گشته داری سر حیرانی
 هر آن دل ها که بی تو شاد باشد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

لبش می بوسم و در می کشم می
به آب زندگانی برده ام پی
نه رازش می توانم گفت با کس
نه کس را می توانم دید با وی
لبش می بوسد و خون می خورد جام
رخش می بیند و گل می کند خوی
بده جام می و از جم مکن یاد
که می داند که جم کی بود و کی کی
بزن در پرده چنگ ای ماه مطرب
رگش بخراش تا بخروشم از وی
گل از خلوت به باغ آورد مسند
بساط زهد همچون غنچه کن طی
چو چشمش مست را مخمور مگذار
به یاد لعلش ای ساقی بده می
نجوید جان از آن قالب جدایی
که باشد خون جامش در رگ و پی
زبانت درکش ای حافظ زمانی
حدیث بی زبانان بشنو از نی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *