+ - x
 » از همین شاعر
1 منم که دیده به دیدار دوست کردم باز
2 این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی
3 دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
4 دردم از یار است و درمان نیز هم
5 هر آن کو خاطر مجموع و یار نازنین دارد
6 جوزا سحر نهاد حمایل برابرم
7 مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش
8 اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش
9 ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی
10 ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

 » بیشتر بخوانید...
 شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت
 در سفر هوای تو بی خبرم به جان تو
 تو آب روشنی تو در این آب گل مکن
 عدم ميخانه ميباشد زلال از آب حيوانش
 نسیم باد صبا دوشم آگهی آورد
 در این رقص و در این های و در این هو
 ای تو آب زندگانی فاسقنا
 ساقیا گردان کن آخر آن شراب صاف را
 دل فرش فزای بامم امروز
 پاندول ساعت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ساقی بیا که شد قدح لاله پر ز می
طامات تا به چند و خرافات تا به کی
بگذر ز کبر و ناز که دیده ست روزگار
چین قبای قیصر و طرف کلاه کی
هشیار شو که مرغ چمن مست گشت هان
بیدار شو که خواب عدم در پی است هی
خوش نازکانه می چمی ای شاخ نوبهار
کشفتگی مبادت از آشوب باد دی
بر مهر چرخ و شیوه او اعتماد نیست
ای وای بر کسی که شد ایمن ز مکر وی
فردا شراب کوثر و حور از برای ماست
و امروز نیز ساقی مه روی و جام می
باد صبا ز عهد صبی یاد می دهد
جان دارویی که غم ببرد درده ای صبی
حشمت مبین و سلطنت گل که بسپرد
فراش باد هر ورقش را به زیر پی
درده به یاد حاتم طی جام یک منی
تا نامه سیاه بخیلان کنیم طی
زان می که داد حسن و لطافت به ارغوان
بیرون فکند لطف مزاج از رخش به خوی
مسند به باغ بر که به خدمت چو بندگان
استاده است سرو و کمر بسته است نی
حافظ حدیث سحرفریب خوشت رسید
تا حد مصر و چین و به اطراف روم و ری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *