+ - x
 » از همین شاعر
1 در خاک و خون خزیدی، حتا کفن نداری
2 مرگ آ ه س ت ه زووووود می آید
3 تا در خودم شبیه سگی میکشم دراز
4 کلمات

 » بیشتر بخوانید...
 قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود
 نظری به کار من کن که ز دست رفت کارم
 دل من چون صدف باشد، خیال دوست دُر باشد
 نور جانست هويدا و عيان و چه نهان
 چنان کاین دل از آن دلدار مستست
 چون بجهد خنده ز من خنده نهان دارم از او
 چو او باشد دل دلسوز ما را
 من پیش از این می خواستم گفتار خود را مشتری
 یاد ابر های گذشته بخیر
 گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در خاک و خون خزیدی، حتا کفن نداری
خالی از این جهانی، روحی که تن نداری

آخر کجای هستی آغوش مهربانی ست؟
از مرگ می هراسی وقتی وطن نداری

بی کس ترینی اما، تنهایی ات که زنده است
تنهایی که هرگز با خویشتن نداری

دل گیر مردهایی حتا خودت که مردی
اما میانه ی بد با هیچ زن نداری

پاییز فصل باران، شور عجیب دارد
اما دگر توان عاشق شدن نداری

***

صدبار مرده ام از « ازتو » نداشتن ها
اما تو هیچ ای گل احوال من نداری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *