+ - x
 » از همین شاعر
1 مرگ آ ه س ت ه زووووود می آید
2 در خاک و خون خزیدی، حتا کفن نداری
3 تا در خودم شبیه سگی میکشم دراز
4 کلمات

 » بیشتر بخوانید...
 محبت بسکه پر کرد از وفا جان و تن ما را
 کسی در بندغفلت مانده ای چون من ندید اینجا
 شب که جهان است پر از لولیان
 معامله
 قالت الکأس ارفعونی کم تحبسونی
 مشک و عنبر گر ز مشک زلف یارم بو کند
 سحر است خیز ساقی بکن آنچ خوی داری
 ذاتت عسلست ای جان گفتت عسلی دیگر
 رسیدم در بیابانی که عشق از وی پدید آید
 نگاهبان دو دیده ست چشم دلداری

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مرگ آ ه س ت ه زووووود می آید، زندگی دستگاه تبخیر است
روح تو بسته با اساطیر است، از ازل عشق با تو درگیر است

آخرین پیک واین دیرتر از سگ مستی که زود می گیرد
خسته گی های تلخ هر مستی، داغ تر از عبور یک تیر است

درد من واقعن بزرگ شده است، جسم من مرکز تومور شده است
مثل دوران شاهِ خوارزمی، مدت انقضای من تیر است

راه های دراز و دوری را تا ابد پشت تو قطار شدم
نا رسیدن عجیب دردی هست، دشت دوری چقدر دل گیر است

شام پاییز مثل هر وقتی، در تو شور و عذاب می بارد...

روح من درد می کشد شب و روز، لب سرخ تو راه تدبیر است

آدمک های پشت ویترینم، چشم هایم به هیچ خیره شده
ذهن من خالی از جهان شما... دلم از ابتذال تان سیر است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *