+ - x
 » از همین شاعر
1 مست شبرو
2 بگو
3 بازآی
4 بسوز
5 از برای تو

 » بیشتر بخوانید...
 منگنه
 چند رباعی
 بسکه وحشت کرده است آزاد، مجنون مرا
 سارا بس است از همه گلهای این جهان
 این چه چتر است این که بر ملک ابد برداشتی
 یک عُمر، گپ مفت ز هر شحنه خریدیم
 صوفیان آمدند از چپ و راست
 میان تیرگی خواب و نور بیداری
 بسيار کنج و کاو مکن اختيار نيست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بازآی كه چون برگ خزانم رخ زردی است
با یاد تو دم ساز دل من دم سردی است

گر رو به تو آورده ام از روی نیازی است
ور دردسری می دهمت از سر دردی است

از راهروان سفر عشق درین دشت
گلگونه سرشكیست اگر راهنوردى است

در عرصه اندیشه من با كه توان گفت
سرگشته چه فریادی و خونین چه نبردى است

غمخوار به جز درد و وفادار به جز درد
جز درد كه دانست كه این مرد چه مردی است

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن
با مردم بیدرد ندانی كه چه دردی است؟

چون جام شفق موج زند خون به دل من
با این همه دور از تو مرا چهره زردی است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *