+ - x
 » از همین شاعر
1 بازآی
2 مست شبرو
3 بگو
4 از برای تو
5 بسوز

 » بیشتر بخوانید...
 شبی در بهار
 حدی نداری در خوش لقایی
 دانشگاه
 بر لب مدام باده مرد افگن خيال
 دوش آن جانان ما افتان و خیزان یک قبا
 روی او فتوی دهد کز کعبه بر بتخانه زن
 پاس و لحاظ و مردمی مردمان نماند
 در پرده دل بنگر صد دختر آبستان
 شمس دین بر یوسفان و نازنینان نازنین
 فصل وصل

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بازآی كه چون برگ خزانم رخ زردی است
با یاد تو دم ساز دل من دم سردی است

گر رو به تو آورده ام از روی نیازی است
ور دردسری می دهمت از سر دردی است

از راهروان سفر عشق درین دشت
گلگونه سرشكیست اگر راهنوردى است

در عرصه اندیشه من با كه توان گفت
سرگشته چه فریادی و خونین چه نبردى است

غمخوار به جز درد و وفادار به جز درد
جز درد كه دانست كه این مرد چه مردی است

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن
با مردم بیدرد ندانی كه چه دردی است؟

چون جام شفق موج زند خون به دل من
با این همه دور از تو مرا چهره زردی است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *