+ - x
 » از همین شاعر
1 بسوز
2 مست شبرو
3 بگو
4 بازآی
5 از برای تو

 » بیشتر بخوانید...
 مست گشتم ز ذوق دشنامش
 اگر نه عاشق اویم چه می پویم به کوی او
 ما همه از الست همدستیم
 چو آمد روی مه رویم چه باشد جان که جان باشد
 در کوی کی می گردی ای خواجه چه می خواهی
 دوران انتقالی
 ایا ساقی تویی قاضی حاجات
 وسوسه تن گذشت غلغله جان رسید
 هر یک چندی یکی برآید که منم
 از پگه ای یار زان عقار سمایی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بازآی كه چون برگ خزانم رخ زردی است
با یاد تو دم ساز دل من دم سردی است

گر رو به تو آورده ام از روی نیازی است
ور دردسری می دهمت از سر دردی است

از راهروان سفر عشق درین دشت
گلگونه سرشكیست اگر راهنوردى است

در عرصه اندیشه من با كه توان گفت
سرگشته چه فریادی و خونین چه نبردى است

غمخوار به جز درد و وفادار به جز درد
جز درد كه دانست كه این مرد چه مردی است

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن
با مردم بیدرد ندانی كه چه دردی است؟

چون جام شفق موج زند خون به دل من
با این همه دور از تو مرا چهره زردی است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *