+ - x
 » از همین شاعر
1 وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی
2 گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم
3 خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم
4 گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر
5 خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد
6 دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد
7 این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی
8 ای که با سلسله زلف دراز آمده ای
9 به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم
10 الا ای طوطی گویای اسرار

 » بیشتر بخوانید...
 طفلی بودم غنوده بر بستر ناز
 رخ نفسی بر رخ این مست نه
 جهان را بدیدم وفایی ندارد
 باغ ترانه های سمن، گوش گیرمت
 بود آیا که در میکده ها بگشایند
 نیستی عاشق ای جلف شکم خوار گدای
 شمع جهان دوش نبد نور تو در حلقه ما
 باغ من
 چادری
 ای لاله رو بوصف تو دیوان نوشته ام

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سحرگاهان که مخمور شبانه
گرفتم باده با چنگ و چغانه
نهادم عقل را ره توشه از می
ز شهر هستیش کردم روانه
نگار می فروشم عشوه ای داد
که ایمن گشتم از مکر زمانه
ز ساقی کمان ابرو شنیدم
که ای تیر ملامت را نشانه
نبندی زان میان طرفی کمروار
اگر خود را ببینی در میانه
برو این دام بر مرغی دگر نه
که عنقا را بلند است آشیانه
که بندد طرف وصل از حسن شاهی
که با خود عشق بازد جاودانه
ندیم و مطرب و ساقی همه اوست
خیال آب و گل در ره بهانه
بده کشتی می تا خوش برانیم
از این دریای ناپیداکرانه
وجود ما معماییست حافظ
که تحقیقش فسون است و فسانه


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *