+ - x
 » از همین شاعر
1 سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
2 ساقی به نور باده برافروز جام ما
3 ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
4 مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
5 قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود
6 گر از این منزل ویران به سوی خانه روم
7 ای که با سلسله زلف دراز آمده ای
8 خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد
9 جان بی جمال جانان میل جهان ندارد
10 کنون که می دمد از بوستان نسیم بهشت

 » بیشتر بخوانید...
 پاس کار خود نباشد صاحب تدبیر را
 تا به جان مست عشق آن یارم
 خبری اگر شنیدی ز جمال و حسن یارم
 بیست و هشتم
 نه وحدت سرایم، نه کثرت نوایم
 آفتاب امروز بر شکل دگر تابان شدست
 آيينه را به پيش دهانم مياوريد
 به حق روی تو که من چنین رویی ندیدستم
 قرن ما
 دست بنه بر دلم از غم دلبر مپرس

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چراغ روی تو را شمع گشت پروانه
مرا ز حال تو با حال خویش پروا نه
خرد که قید مجانین عشق می فرمود
به بوی سنبل زلف تو گشت دیوانه
به بوی زلف تو گر جان به باد رفت چه شد
هزار جان گرامی فدای جانانه
من رمیده ز غیرت ز پا فتادم دوش
نگار خویش چو دیدم به دست بیگانه
چه نقشه ها که برانگیختیم و سود نداشت
فسون ما بر او گشته است افسانه
بر آتش رخ زیبای او به جای سپند
به غیر خال سیاهش که دید به دانه
به مژده جان به صبا داد شمع در نفسی
ز شمع روی تواش چون رسید پروانه
مرا به دور لب دوست هست پیمانی
که بر زبان نبرم جز حدیث پیمانه
حدیث مدرسه و خانقه مگوی که باز
فتاد در سر حافظ هوای میخانه


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *