+ - x
 » از همین شاعر
1 دست از طلب ندارم تا کام من برآید
2 سحرگه ره روی در سرزمینی
3 دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
4 هزار جهد بکردم که یار من باشی
5 شممت روح وداد و شمت برق وصال
6 ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو
7 درد ما را نیست درمان الغیاث
8 خرم آن روز کز این منزل ویران بروم
9 کنون که بر کف گل جام باده صاف است
10 فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش

 » بیشتر بخوانید...
 باران
 روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
 من توام تو منی ای دوست مرو از بر خویش
 در دو جهان لطیف و خوش همچو امیر ما کجا
 خرد بیگانهء ذوق یقین است
 به گوش دل پنهانی بگفت رحمت کل
 جرم رهی دوستی روی تست
 ای یوسف مه رویان ای جاه و جمالت خوش
 ای در غم بیهوده رو کم ترکوا برخوان
 ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چراغ روی تو را شمع گشت پروانه
مرا ز حال تو با حال خویش پروا نه
خرد که قید مجانین عشق می فرمود
به بوی سنبل زلف تو گشت دیوانه
به بوی زلف تو گر جان به باد رفت چه شد
هزار جان گرامی فدای جانانه
من رمیده ز غیرت ز پا فتادم دوش
نگار خویش چو دیدم به دست بیگانه
چه نقشه ها که برانگیختیم و سود نداشت
فسون ما بر او گشته است افسانه
بر آتش رخ زیبای او به جای سپند
به غیر خال سیاهش که دید به دانه
به مژده جان به صبا داد شمع در نفسی
ز شمع روی تواش چون رسید پروانه
مرا به دور لب دوست هست پیمانی
که بر زبان نبرم جز حدیث پیمانه
حدیث مدرسه و خانقه مگوی که باز
فتاد در سر حافظ هوای میخانه


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *