+ - x
 » از همین شاعر
1 کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش
2 ما را ز خیال تو چه پروای شراب است
3 در سرای مغان رفته بود و آب زده
4 دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود
5 مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم
6 نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
7 کنون که می دمد از بوستان نسیم بهشت
8 ای در رخ تو پیدا انوار پادشاهی
9 گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر
10 از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه

 » بیشتر بخوانید...
 دیوانه یی در من
 دوستی و آشنايی با نکويان مشکل است
 سبکتری تو از آن دم که می رسد ز صبا
 مگر مستی نمی دانی که چون زنجیر جنبانی
 رقص آتش
 مه
 جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم ترا
 ای گرد عاشقانت از رشک تخته بسته
 فرضیه
 گرچه غم و رنج من درازی دارد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از من جدا مشو که توام نور دیده ای
آرام جان و مونس قلب رمیده ای
از دامن تو دست ندارند عاشقان
پیراهن صبوری ایشان دریده ای
از چشم بخت خویش مبادت گزند از آنک
در دلبری به غایت خوبی رسیده ای
منعم مکن ز عشق وی ای مفتی زمان
معذور دارمت که تو او را ندیده ای
آن سرزنش که کرد تو را دوست حافظا
بیش از گلیم خویش مگر پا کشیده ای


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *