+ - x
 » از همین شاعر
1 تاب بنفشه می دهد طره مشک سای تو
2 دارم امید عاطفتی از جناب دوست
3 به ملازمان سلطان که رساند این دعا را
4 یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد
5 روشنی طلعت تو ماه ندارد
6 دست از طلب ندارم تا کام من برآید
7 طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف
8 غم زمانه که هیچش کران نمی بینم
9 عمریست تا من در طلب هر روز گامی می زنم
10 دامن کشان همی شد در شرب زرکشیده

 » بیشتر بخوانید...
 دلا گر مرا تو ببینی ندانی
 ایه یا اهل الفرادیس اقرا منشورنا
 ای از ورای پرده ها تاب تو تابستان ما
 بانگ زدم نیم شبان کیست در این خانه ی دل
 ای کرده تو مهمانم در پیش درآ جانم
 تبر
 به تو سلام می کنم
 در نیمه شب تعطیلی ام
 نوا از سینه مرغ چمن برد
 آتشی نو در وجود اندرزدیم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای که با سلسله زلف دراز آمده ای
فرصتت باد که دیوانه نواز آمده ای
ساعتی ناز مفرما و بگردان عادت
چون به پرسیدن ارباب نیاز آمده ای
پیش بالای تو میرم چه به صلح و چه به جنگ
چون به هر حال برازنده ناز آمده ای
آب و آتش به هم آمیخته ای از لب لعل
چشم بد دور که بس شعبده بازآمده ای
آفرین بر دل نرم تو که از بهر ثواب
کشته غمزه خود را به نماز آمده ای
زهد من با تو چه سنجد که به یغمای دلم
مست و آشفته به خلوتگه راز آمده ای
گفت حافظ دگرت خرقه شراب آلوده ست
مگر از مذهب این طایفه بازآمده ای


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *