+ - x
 » از همین شاعر
1 فاش می گویم و از گفته خود دلشادم
2 بعد از این دست من و دامن آن سرو بلند
3 دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
4 کرشمه ای کن و بازار ساحری بشکن
5 من که از آتش دل چون خم می در جوشم
6 عید است و آخر گل و یاران در انتظار
7 سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد
8 به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم
9 کنون که بر کف گل جام باده صاف است
10 هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود

 » بیشتر بخوانید...
 مرا سودای آن دلبر ز دانایی و قرایی
 آمد آمد در میان خوب ختن
 گیرم که بود میر تو را زر به خروار
 سرود کوهساران
 ای مبارک ز تو صبوح و صباح
 اگر اینب و جاهی از فرنگ است
 تا یک نگه بینم ترا یک عمرت ارمان میکنم
 در چمن آیید و بربندید دید
 خدنگ آه بشنفم بکف کمال هلال
 ز بحر لا در اسرار منصور

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر تیغ بارد در کوی آن ماه
گردن نهادیم الحکم لله
آیین تقوا ما نیز دانیم
لیکن چه چاره با بخت گمراه
ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم
یا جام باده یا قصه کوتاه
من رند و عاشق در موسم گل
آن گاه توبه استغفرالله
مهر تو عکسی بر ما نیفکند
آیینه رویا آه از دلت آه
الصبر مر و العمر فان
یا لیت شعری حتام القاه
حافظ چه نالی گر وصل خواهی
خون بایدت خورد در گاه و بی گاه


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *