+ - x
 » از همین شاعر
1 رفتم به باغ صبحدمی تا چنم گلی
2 در خرابات مغان نور خدا می بینم
3 منم که دیده به دیدار دوست کردم باز
4 کنون که بر کف گل جام باده صاف است
5 هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد
6 نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
7 من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم
8 رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
9 ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم
10 ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

 » بیشتر بخوانید...
 جز در تو . اسراری نمانده است
 گفتا برون شدی به تماشای ماه نو
 آهنگ عاشقانه
 یا خیره می شویم به رنگ پیاله ها
 مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست
 تا چند حدیث پنج و چار ای ساقی
 از آمدنم نبود گردون را سود
 به تن با ما به دل در مرغزاری
 بر مفرش خاک خفتگان می بینم
 سنگ شکن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گلبن عیش می دمد ساقی گلعذار کو
باد بهار می وزد باده خوشگوار کو
هر گل نو ز گلرخی یاد همی کند ولی
گوش سخن شنو کجا دیده اعتبار کو
مجلس بزم عیش را غالیه مراد نیست
ای دم صبح خوش نفس نافه زلف یار کو
حسن فروشی گلم نیست تحمل ای صبا
دست زدم به خون دل بهر خدا نگار کو
شمع سحرگهی اگر لاف ز عارض تو زد
خصم زبان دراز شد خنجر آبدار کو
گفت مگر ز لعل من بوسه نداری آرزو
مردم از این هوس ولی قدرت و اختیار کو
حافظ اگر چه در سخن خازن گنج حکمت است
از غم روزگار دون طبع سخن گزار کو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *