+ - x
 » از همین شاعر
1 صبا به تهنیت پیر می فروش آمد
2 گر من از سرزنش مدعیان اندیشم
3 زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست
4 تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم
5 ساقیا برخیز و درده جام را
6 شاهدان گر دلبری زین سان کنند
7 احمد الله علی معدله السلطان
8 خواب آن نرگس فتان تو بی چیزی نیست
9 روزگاریست که سودای بتان دین من است
10 ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

 » بیشتر بخوانید...
 امروز گزافی ده آن باده نابی را
 خير خدايا دلم زنگ خطر می زند
 نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
 بشکن قدح باده که امروز چنانیم
 ز جام ساقی باقی چو خورده ای تو دلا
 نشد از پرده تنها حق رخ تابیدنم پنهان
 او با ما، با ماست
 خدایا داد از این دل داد از این دل
 دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی
 مباد با کس دیگر ثنا و دشنامش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من
ور بگویم دل بگردان رو بگرداند ز من
روی رنگین را به هر کس می نماید همچو گل
ور بگویم بازپوشان بازپوشاند ز من
چشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببین
گفت می خواهی مگر تا جوی خون راند ز من
او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود
کام بستانم از او یا داد بستاند ز من
گر چو فرهادم به تلخی جان برآید باک نیست
بس حکایت های شیرین باز می ماند ز من
گر چو شمعش پیش میرم بر غمم خندان شود
ور برنجم خاطر نازک برنجاند ز من
دوستان جان داده ام بهر دهانش بنگرید
کو به چیزی مختصر چون باز می ماند ز من
صبر کن حافظ که گر زین دست باشد درس غم
عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند ز من


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *