+ - x
 » از همین شاعر
1 معاشران ز حریف شبانه یاد آرید
2 دوش رفتم به در میکده خواب آلوده
3 ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
4 روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگیر
5 دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما
6 حال دل با تو گفتنم هوس است
7 اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش
8 زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
9 سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
10 خواب آن نرگس فتان تو بی چیزی نیست

 » بیشتر بخوانید...
 سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد
 روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
 خواجه سلام علیک گنج وفا یافتی
 گر عشق بزد راهم ور عقل شد از مستی
 کارم ز غمت به جان رسیدست
 بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنم
 با روی تو ز سبزه و گلزار فارغیم
 ای ناطق الهی و ای دیده حقایق
 شب رفت و هم تمام نشد ماجرای ما
 ای غره به اینکه دهر فرمانبر توست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بالابلند عشوه گر نقش باز من
کوتاه کرد قصه زهد دراز من
دیدی دلا که آخر پیری و زهد و علم
با من چه کرد دیده معشوقه باز من
می ترسم از خرابی ایمان که می برد
محراب ابروی تو حضور نماز من
گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق
غماز بود اشک و عیان کرد راز من
مست است یار و یاد حریفان نمی کند
ذکرش به خیر ساقی مسکین نواز من
یا رب کی آن صبا بوزد کز نسیم آن
گردد شمامه کرمش کارساز من
نقشی بر آب می زنم از گریه حالیا
تا کی شود قرین حقیقت مجاز من
بر خود چو شمع خنده زنان گریه می کنم
تا با تو سنگ دل چه کند سوز و ساز من
زاهد چو از نماز تو کاری نمی رود
هم مستی شبانه و راز و نیاز من
حافظ ز گریه سوخت بگو حالش ای صبا
با شاه دوست پرور دشمن گداز من


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

Mustafa:

its very nice to find this site




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *