+ - x
 » از همین شاعر
1 مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد
2 دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت
3 ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم
4 مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم
5 خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود
6 به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد
7 کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست
8 یا مبسما یحاکی درجا من اللالی
9 خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم
10 عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام

 » بیشتر بخوانید...
 باز بگلشن بیا آب رُخ گل بریز
 مست گشتم ز ذوق دشنامش
 روزی خوشست رویت از نور روز خوشتر
 نسیت الیوم من عشقی صلاتی
 من مست می عشقم
 فریاد ز یار خشم کرده
 مرا گویی که چونی تو لطیف و لمتر و تازه
 اندر دل ما تویی نگارا
 شبانه
 تا باد سعادت ز محمد خبر افکند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بالابلند عشوه گر نقش باز من
کوتاه کرد قصه زهد دراز من
دیدی دلا که آخر پیری و زهد و علم
با من چه کرد دیده معشوقه باز من
می ترسم از خرابی ایمان که می برد
محراب ابروی تو حضور نماز من
گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق
غماز بود اشک و عیان کرد راز من
مست است یار و یاد حریفان نمی کند
ذکرش به خیر ساقی مسکین نواز من
یا رب کی آن صبا بوزد کز نسیم آن
گردد شمامه کرمش کارساز من
نقشی بر آب می زنم از گریه حالیا
تا کی شود قرین حقیقت مجاز من
بر خود چو شمع خنده زنان گریه می کنم
تا با تو سنگ دل چه کند سوز و ساز من
زاهد چو از نماز تو کاری نمی رود
هم مستی شبانه و راز و نیاز من
حافظ ز گریه سوخت بگو حالش ای صبا
با شاه دوست پرور دشمن گداز من


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

Mustafa:

its very nice to find this site




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *