+ - x
 » از همین شاعر
1 مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست
2 ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه
3 دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
4 پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود
5 گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود
6 شراب تلخ می خواهم که مردافکن بود زورش
7 تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست
8 ای روی ماه منظر تو نوبهار حسن
9 همای اوج سعادت به دام ما افتد
10 ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند

 » بیشتر بخوانید...
 خم زلف تو دام کفر و دین است
 اتیناکم اتیناکم فحیونا نحییکم
 جفا از سر گرفتی یاد می دار
 گر از غم عشق عار داریم
 دل را تمام برکن ای جان ز نیک نامی
 ای عاشقان ای عاشقان آمد گه وصل و لقا
 قصه کن! صد قصه کن اما مگو آن قصه را
 وه چه شادم که تو یارم شده ای
 تصویرها
 بزن آن پرده نوشین که من از نوش تو مستم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز در درآ و شبستان ما منور کن
هوای مجلس روحانیان معطر کن
اگر فقیه نصیحت کند که عشق مباز
پیاله ای بدهش گو دماغ را تر کن
به چشم و ابروی جانان سپرده ام دل و جان
بیا بیا و تماشای طاق و منظر کن
ستاره شب هجران نمی فشاند نور
به بام قصر برآ و چراغ مه برکن
بگو به خازن جنت که خاک این مجلس
به تحفه بر سوی فردوس و عود مجمر کن
از این مزوجه و خرقه نیک در تنگم
به یک کرشمه صوفی وشم قلندر کن
چو شاهدان چمن زیردست حسن تواند
کرشمه بر سمن و جلوه بر صنوبر کن
فضول نفس حکایت بسی کند ساقی
تو کار خود مده از دست و می به ساغر کن
حجاب دیده ادراک شد شعاع جمال
بیا و خرگه خورشید را منور کن
طمع به قند وصال تو حد ما نبود
حوالتم به لب لعل همچو شکر کن
لب پیاله ببوس آنگهی به مستان ده
بدین دقیقه دماغ معاشران تر کن
پس از ملازمت عیش و عشق مه رویان
ز کارها که کنی شعر حافظ از بر کن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *