+ - x
 » از همین شاعر
1 سحر بلبل حکایت با صبا کرد
2 مرحبا طایر فرخ پی فرخنده پیام
3 دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
4 بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد
5 هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک
6 پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد
7 ای هدهد صبا به سبا می فرستمت
8 مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش
9 دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد
10 عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت

 » بیشتر بخوانید...
 ای دل شکایت ها مکن تا نشنود دلدار من
 شهر پر شد لولیان عقل دزد
 درین محفل که دارد شام بربند وسحربگشا
 برجه ز خواب و بنگر صبحی دگر دمیده
 تصویر گلابی حیا
 چون نمایی آن رخ گلرنگ را
 آن که مه غاشیه زین چو غلامان کشدش
 عاشقان را شد مسلم شب نشستن تا به روز
 پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من
 یک خانه پر ز مستان، مستان نو رسیدند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای روی ماه منظر تو نوبهار حسن
خال و خط تو مرکز حسن و مدار حسن
در چشم پرخمار تو پنهان فسون سحر
در زلف بی قرار تو پیدا قرار حسن
ماهی نتافت همچو تو از برج نیکویی
سروی نخاست چون قدت از جویبار حسن
خرم شد از ملاحت تو عهد دلبری
فرخ شد از لطافت تو روزگار حسن
از دام زلف و دانه خال تو در جهان
یک مرغ دل نماند نگشته شکار حسن
دایم به لطف دایه طبع از میان جان
می پرورد به ناز تو را در کنار حسن
گرد لبت بنفشه از آن تازه و تر است
کآب حیات می خورد از جویبار حسن
حافظ طمع برید که بیند نظیر تو
دیار نیست جز رخت اندر دیار حسن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *