+ - x
 » از همین شاعر
1 بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی
2 صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
3 گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
4 شهریست پرظریفان و از هر طرف نگاری
5 رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد
6 دو یار زیرک و از باده کهن دومنی
7 سحر بلبل حکایت با صبا کرد
8 گر چه ما بندگان پادشهیم
9 نفس برآمد و کام از تو بر نمی آید
10 با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی

 » بیشتر بخوانید...
 اخلائی! اخلائی! صفونی عند مولایی
 مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد
 تا بوی گل به رنگ ندوزد لباس ما
 هله نوروز آمد
 دام مهرویان
 خیز صبوحی کن و درده صلا
 سحرگه ره روی در سرزمینی
 ساقیا باده گلرنگ بیار
 دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من
 ای دو چشمت جاودان را نکته ها آموخته

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات
بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن
مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست
به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن
به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب
که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن
به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه
کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن
عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس
که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن
ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب
که گرد عارض خوبان خوش است گردیدن
مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ
که دست زهدفروشان خطاست بوسیدن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *