+ - x
 » از همین شاعر
1 دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم
2 گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفت
3 تاب بنفشه می دهد طره مشک سای تو
4 در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد
5 می دمد صبح و کله بست سحاب
6 درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
7 دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی
8 سحرگه ره روی در سرزمینی
9 بشری اذ السلامه حلت بذی سلم
10 در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است

 » بیشتر بخوانید...
 از مرگ چه اندیشی چون جان بقا داری
 اگر نه عاشق اویم چه می پویم به کوی او
 در میدان
 نپنداری که مرد امتحان مرد
 صد بار بگفتمت نگهدار
 دل با معرفت
 به تردستی بزن ساقی غنیمت دار قلقل را
 پیام کرد مرا بامداد بحر عسل
 ای که مهجوری عشاق روا می داری
 مه ما نیست منور تو مگر چرخ درآیی

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

صوفی بیا که خرقه سالوس برکشیم
وین نقش زرق را خط بطلان به سر کشیم
نذر و فتوح صومعه در وجه می نهیم
دلق ریا به آب خرابات برکشیم
فردا اگر نه روضه رضوان به ما دهند
غلمان ز روضه حور ز جنت به درکشیم
بیرون جهیم سرخوش و از بزم صوفیان
غارت کنیم باده و شاهد به بر کشیم
عشرت کنیم ور نه به حسرت کشندمان
روزی که رخت جان به جهانی دگر کشیم
سر خدا که در تتق غیب منزویست
مستانه اش نقاب ز رخسار برکشیم
کو جلوه ای ز ابروی او تا چو ماه نو
گوی سپهر در خم چوگان زر کشیم
حافظ نه حد ماست چنین لاف ها زدن
پای از گلیم خویش چرا بیشتر کشیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *