+ - x
 » از همین شاعر
1 قسم به حشمت و جاه و جلال شاه شجاع
2 دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی
3 ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختی
4 زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
5 از دیده خون دل همه بر روی ما رود
6 زبان خامه ندارد سر بیان فراق
7 تو را که هر چه مراد است در جهان داری
8 آن کس که به دست جام دارد
9 تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
10 عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام

 » بیشتر بخوانید...
 ای آنک اندر باغ جان آلاجقی برساختی
 خنک آن دم که به رحمت سر عشاق بخاری
 کنون که بر کف گل جام باده صاف است
 شهر خوابیده
 همه خوف آدمی را از درونست
 خاطره ها
 آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمد
 رنج تن دور از تو ای تو راحت جان های ما
 بگو به جان مسافر ز رنج ها چونی
 گر زان که نه ای طالب جوینده شوی با ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آن چه ما پنداشتیم
تا درخت دوستی بر کی دهد
حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
گفت و گو آیین درویشی نبود
ور نه با تو ماجراها داشتیم
شیوه چشمت فریب جنگ داشت
ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم
گلبن حسنت نه خود شد دلفروز
ما دم همت بر او بگماشتیم
نکته ها رفت و شکایت کس نکرد
جانب حرمت فرونگذاشتیم
گفت خود دادی به ما دل حافظا
ما محصل بر کسی نگماشتیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *