+ - x
 » از همین شاعر
1 نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
2 ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
3 ببرد از من قرار و طاقت و هوش
4 یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور
5 بیا با ما مورز این کینه داری
6 فتوی پیر مغان دارم و قولیست قدیم
7 از سر کوی تو هر کو به ملالت برود
8 صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم
9 اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد
10 مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیست

 » بیشتر بخوانید...
 دلا مکن بجهان کار و بار هوس
 تو دیده گشته و ما را بکرده نادیده
 خاطره باغ
 هیچ خمری بی خماری دیده ای
 پی آزار من يار از رقيبان ياد می آرد
 ز لقمه ای که بشد دیده تو را پرده
 بخش نهم
 آن کس که تو را دارد از عیش چه کم دارد
 دعوت
 ای خدا از عاشقان خشنود باد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم
به ره دوست نشینیم و مرادی طلبیم
زاد راه حرم وصل نداریم مگر
به گدایی ز در میکده زادی طلبیم
اشک آلوده ما گر چه روان است ولی
به رسالت سوی او پاک نهادی طلبیم
لذت داغ غمت بر دل ما باد حرام
اگر از جور غم عشق تو دادی طلبیم
نقطه خال تو بر لوح بصر نتوان زد
مگر از مردمک دیده مدادی طلبیم
عشوه ای از لب شیرین تو دل خواست به جان
به شکرخنده لبت گفت مزادی طلبیم
تا بود نسخه عطری دل سودازده را
از خط غالیه سای تو سوادی طلبیم
چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد
ما به امید غمت خاطر شادی طلبیم
بر در مدرسه تا چند نشینی حافظ
خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *