+ - x
 » از همین شاعر
1 جز آستان توام در جهان پناهی نیست
2 خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن
3 رفتم به باغ صبحدمی تا چنم گلی
4 تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست
5 دوش رفتم به در میکده خواب آلوده
6 خسروا گوی فلک در خم چوگان تو باد
7 گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
8 دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم
9 با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
10 روزگاری شد که در میخانه خدمت می کنم

 » بیشتر بخوانید...
 چون ذره به رقص اندرآییم
 کار من اینست که کاریم نیست
 ایدل چو زمانه می کند غمناکت
 ابصرت روحی ملیحا زلزلت زلزالها
 در بی زری ز جبههٔ اخلاق چین گشا
 گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم
 واژه های تلخ و سنگینم
 کرده ام سرمشق حیرت سرو موزون تورا
 ای شاه جسم و جان ما خندان کن دندان ما
 در بگشا کآمد خامی دگر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

فتوی پیر مغان دارم و قولیست قدیم
که حرام است می آن جا که نه یار است ندیم
چاک خواهم زدن این دلق ریایی چه کنم
روح را صحبت ناجنس عذابیست الیم
تا مگر جرعه فشاند لب جانان بر من
سال ها شد که منم بر در میخانه مقیم
مگرش خدمت دیرین من از یاد برفت
ای نسیم سحری یاد دهش عهد قدیم
بعد صد سال اگر بر سر خاکم گذری
سر برآرد ز گلم رقص کنان عظم رمیم
دلبر از ما به صد امید ستد اول دل
ظاهرا عهد فرامش نکند خلق کریم
غنچه گو تنگ دل از کار فروبسته مباش
کز دم صبح مدد یابی و انفاس نسیم
فکر بهبود خود ای دل ز دری دیگر کن
درد عاشق نشود به به مداوای حکیم
گوهر معرفت آموز که با خود ببری
که نصیب دگران است نصاب زر و سیم
دام سخت است مگر یار شود لطف خدا
ور نه آدم نبرد صرفه ز شیطان رجیم
حافظ ار سیم و زرت نیست چه شد شاکر باش
چه به از دولت لطف سخن و طبع سلیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *