+ - x
 » از همین شاعر
1 ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت
2 می دمد صبح و کله بست سحاب
3 سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
4 ساقی به نور باده برافروز جام ما
5 دل می رود ز دستم صاحب دلان خدا را
6 رونق عهد شباب است دگر بستان را
7 اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
8 صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می آورد
9 صوفی بیا که آینه صافیست جام را
10 الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

 » بیشتر بخوانید...
 ناگاه درافتادم زان قصر و سراپرده
 یا ساقیةالمدام هاتی
 کَلفَهشنگ
 ماجرای این و آن
 فریاد
 گر بود يار يارم، نامهربان نمی شد
 شوق اگر بی پرده سازد حسرت مستور را
 فلك نه همسری دارد نه هم كف
 بکش بر دوش یا بر دار ما را
 امروز گزافی ده آن باده نابی را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دردم از یار است و درمان نیز هم
دل فدای او شد و جان نیز هم
این که می گویند آن خوشتر ز حسن
یار ما این دارد و آن نیز هم
یاد باد آن کو به قصد خون ما
عهد را بشکست و پیمان نیز هم
دوستان در پرده می گویم سخن
گفته خواهد شد به دستان نیز هم
چون سر آمد دولت شب های وصل
بگذرد ایام هجران نیز هم
هر دو عالم یک فروغ روی اوست
گفتمت پیدا و پنهان نیز هم
اعتمادی نیست بر کار جهان
بلکه بر گردون گردان نیز هم
عاشق از قاضی نترسد می بیار
بلکه از یرغوی دیوان نیز هم
محتسب داند که حافظ عاشق است
و آصف ملک سلیمان نیز هم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *