+ - x
 » از همین شاعر
1 هر کجا گل کرد داغی بر دل دیوانه سوخت
2 نه وحدت سرایم، نه کثرت نوایم
3 اگر معشوق بی مهر است و گر عاشق وفا دارد
4 هرکه آمد سیر یأسی زین گلستان کرد و رفت

 » بیشتر بخوانید...
 روزگاریست که ما را نگران می داری
 صد دل و صد جان بدمی دادمی
 بر آن شده ست دلم کآتشی بگیرانم
 غلام همت والای بابه خارکشم
 ماییم و می و مطرب و این کنج خراب
 آن خواجه اگر چه تیزگوش است
 شکوفه زار بود بسکه بوستان قفس
 من نمی گويم به عالم روزگار از من نشد
 گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰


نه وحدت سرایم، نه کثرت نوایم
فنایم فنایم، فنایم فنایم
نه پاسی که گردون فرازد خرامم
نه دستی که بندد تعین حنایم
اگر آسمانم عروجی ندارم
اگر آفتابم همان بی ضیایم
نه عکسم مقابل، نه شخصم معین
خیال آفرین حیرت خود نمایم
زصفر ا ست در دست، تحقیق جامم
حساب جنون بر خرد می فزایم
سلامت کی می جوید از دانه من
هوس کوب دندان هفت آسیایم
درین چهارسویم، چه سودا چه سودی
چو صبح از نفس مایگان هوایم
چه مقدار وحشت، کمین است فرصت
که با هر نفس باید از خود برایم
شعور است آثار موجود بودن
من بیخبر هرکجایم، کجایم

لباس تعلق خیال است بیدل
گره نیست جز من به بند قبایم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *