+ - x
 » از همین شاعر
1 خسروا گوی فلک در خم چوگان تو باد
2 صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داری
3 المنۀ لله که در میکده باز است
4 چندان که گفتم غم با طبیبان
5 جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید
6 نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
7 کنون که بر کف گل جام باده صاف است
8 شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان
9 به چشم کرده ام ابروی ماه سیمایی
10 آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد

 » بیشتر بخوانید...
 طالبان
 تو هر روزی از آن پشته برآیی
 هم به بر این بت زیبا خوشکست
 المنۀ لله که در میکده باز است
 آیینه بمان پیش رخت، رنگ بینداز
 خط می زنم به هر چه که از تو نشانی است
 ای تو بداده در سحر از کف خویش باده ام
 چو مهر عشق سلیمان به هر دو کون تو داری
 چیست که هر دمی چنین می کشدم به سوی او
 این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خرم آن روز کز این منزل ویران بروم
راحت جان طلبم و از پی جانان بروم
گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب
من به بوی سر آن زلف پریشان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
چون صبا با تن بیمار و دل بی طاقت
به هواداری آن سرو خرامان بروم
در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت
با دل زخم کش و دیده گریان بروم
نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی
تا در میکده شادان و غزل خوان بروم
به هواداری او ذره صفت رقص کنان
تا لب چشمه خورشید درخشان بروم
تازیان را غم احوال گران باران نیست
پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم
ور چو حافظ ز بیابان نبرم ره بیرون
همره کوکبه آصف دوران بروم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *