+ - x
 » از همین شاعر
1 راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
2 غلام نرگس مست تو تاجدارانند
3 اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش
4 درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
5 ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
6 سحرگه ره روی در سرزمینی
7 خیال روی تو در هر طریق همره ماست
8 بنال بلبل اگر با منت سر یاریست
9 کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند
10 گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس

 » بیشتر بخوانید...
 بار دگر از راه سوی چاه رسیدیم
 تو جام عشق را بستان و می رو
 صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می آورد
 حرارت عشق
 سر ها برید و تیغ قضا را بهانه ساخت
 کیست که او بندۀ رای تو نیست؟
 تاریخ، آدمهای برفی، انتظار
 مگریز ز آتش که چنین خام بمانی
 که دید ای عاشقان شهری که شهر نیکبختانست
 بار دگر جانب یار آمدیم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

غم زمانه که هیچش کران نمی بینم
دواش جز می چون ارغوان نمی بینم
به ترک خدمت پیر مغان نخواهم گفت
چرا که مصلحت خود در آن نمی بینم
ز آفتاب قدح ارتفاع عیش بگیر
چرا که طالع وقت آن چنان نمی بینم
نشان اهل خدا عاشقیست با خود دار
که در مشایخ شهر این نشان نمی بینم
بدین دو دیده حیران من هزار افسوس
که با دو آینه رویش عیان نمی بینم
قد تو تا بشد از جویبار دیده من
به جای سرو جز آب روان نمی بینم
در این خمار کسم جرعه ای نمی بخشد
ببین که اهل دلی در میان نمی بینم
نشان موی میانش که دل در او بستم
ز من مپرس که خود در میان نمی بینم
من و سفینه حافظ که جز در این دریا
بضاعت سخن درفشان نمی بینم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *