+ - x
 » از همین شاعر
1 دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی
2 رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد
3 ساقی بیا که شد قدح لاله پر ز می
4 دوش رفتم به در میکده خواب آلوده
5 بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد
6 سحرگاهان که مخمور شبانه
7 آن که از سنبل او غالیه تابی دارد
8 گر تیغ بارد در کوی آن ماه
9 اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد
10 ای آفتاب آینه دار جمال تو

 » بیشتر بخوانید...
 ای که تو عشاق را همچو شکر می کشی
 امروز روز شادی و امسال سال گل
 باز آفتاب دولت بر آسمان برآمد
 فاتحه ای چو آمدی بر سر خسته ای بخوان
 سپاس آن عدمی را که هست ما بربود
 نک بهاران شد صلا ای لولیان
 بت من به طعنه گوید چه میان ره فتادی
 جان من جان تو جانت جان من
 سنگ مزن بر طرف کارگه شیشه گری
 به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

غم زمانه که هیچش کران نمی بینم
دواش جز می چون ارغوان نمی بینم
به ترک خدمت پیر مغان نخواهم گفت
چرا که مصلحت خود در آن نمی بینم
ز آفتاب قدح ارتفاع عیش بگیر
چرا که طالع وقت آن چنان نمی بینم
نشان اهل خدا عاشقیست با خود دار
که در مشایخ شهر این نشان نمی بینم
بدین دو دیده حیران من هزار افسوس
که با دو آینه رویش عیان نمی بینم
قد تو تا بشد از جویبار دیده من
به جای سرو جز آب روان نمی بینم
در این خمار کسم جرعه ای نمی بخشد
ببین که اهل دلی در میان نمی بینم
نشان موی میانش که دل در او بستم
ز من مپرس که خود در میان نمی بینم
من و سفینه حافظ که جز در این دریا
بضاعت سخن درفشان نمی بینم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *