+ - x
 » از همین شاعر
1 به روزگار سگی لعنت! تو را گرفته کجا برده
2 هزار مرد به پای تو جان سپردند و....
3 سلام ای شهر من ای گریه زار گم شده در مه
4 بازی
5 نقاشی
6 نفرین به زندگی که تو ماهی من آدمم
7 من از این گونه که گشته سپری خوشبختم

 » بیشتر بخوانید...
 راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
 ز لقمه ای که بشد دیده تو را پرده
 الام طماعیة العاذل
 دل در آن یار دلاویز آویخت
 منم که سايهٔ من فرش بوريای من است
 می بینمت که عزم جفا می کنی مکن
 ناگاه درافتادم زان قصر و سراپرده
 پرسید کسی که ره کدامست
 میزبانی مهمان
 هرگز نشد که فلسفه ها راحتم کنند

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

صدا ز کالبد تن به در کشید مرا
صدا به شکل کسی شد به در کشید مرا

صدا شد اسب ستم روح من روان ز پی اش
به خاک بست به کوه و کمر کشید مرا

چه وهم داشت که از ابتدای خلقت من
غریب و کج قلق و در به در کشید مرا

دو نیمه کرد مرا پس ترا کشید ازمن
یس از کنار تو اینسوی تر کشید مرا

میان ما دری از مرگ کرد نقاشی
به میخ کوفته در پشت در کشید مرا

خوشش نیامد این نقش را به هم رد وبعد
دگر کشید ترا ودگر کشید مرا

من و تو را دو پرنده کشید در دو قفس
خوشش نیامد بی بال و پر کشید مرا

خوشش نیامد تصویر را به هم زد بعد
بدر کشید ترا و بسر کشید مرا

رها شدیم تو ماهی شدی و من سنگی
نظاره ی تو به خون جگر کشید مرا

خوشش نیامد اینبار از تو دشتی ساخت
به خاطر تو نسیم سحر کشید مرا

خوشش نیامد خط خط خط زد اینها را
یک استکان چای از خیر و شر کشید مرا

ترا شکر کرد ودر رگان من حل کرد
سپس به سمت لبش برد و سر کشید مرا...


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *