+ - x
 » از همین شاعر
1 هزار مرد به پای تو جان سپردند و....
2 به روزگار سگی لعنت! تو را گرفته کجا برده
3 نقاشی
4 من از این گونه که گشته سپری خوشبختم
5 بازی
6 نفرین به زندگی که تو ماهی من آدمم
7 سلام ای شهر من ای گریه زار گم شده در مه

 » بیشتر بخوانید...
 ای شاه مسلمانان وی جان مسلمانی
 وهم راحت صید الفت کرد مجنون مرا
 شهر پر بيگانه شد يک آشنا رويی نماند
 منگنه
 تا چند از فراق مرا کار بشکنی
 الا ای با د شبگیری پیام من به دلبر بر
 شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت
 بشری اذ السلامه حلت بذی سلم
 آن فر و شکوه کبریاییت چه شد؟
 این شعر به پرنده شدن های ما ه گُل

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به روزگار سگی لعنت! تو را گرفته کجا برده
من و تو همدم هم بودیم، مرا نهاده تو را برده

چه قدر چون شب و تنهایی، قرین غربت هم بودیم
جدای صلح و جدای جنگ، جدای بُرده و نابُرده

صدایی آمد و حسی گنگ، تو را گرفته، تو را دزدید
صدا که آمده، حسی گنگ، تو را به سمت صدا برده

من آمدم که کجایی تو، نیافتم چه بلایی تو!
تو را که برده؟ کجا برده؟ تو را چه برده؟ چرا برده؟

پرنده ای شدم و پر زدم به سمت صدا
نه ای تو هرجا راهی به انتها برده

ستاره ای شده می گردمت از این بالا
مگر خدایت بین فرشته ها برده

فرشته گفتم تسبیح دستشان شده ام
قداستم رنگ از خاک کربلا برده

به باد گفتم، پس باد ذره های مرا
ز هم گسیخته با خود به هرکجا برده

به این خوشم که رسد ذره ای، تنم به تنت
همین هوای خوشم در تن هوا برده...


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *