+ - x
 » از همین شاعر
1 سیه چارد سرم افکنده منبر
2 مرد مسلمان
3 شباهنگ
4 تا شنیدم که نیایی سخنم را یخ زد
5 کَلفَهشنگ
6 قد کوتاه حقم را که دیدم
7 مرا « بوسیدنی پیکر » بگویی
8 دردیدهً من بسکه هوس انگیزی
9 تشنه
10 بیا مرا بتراش ای تنم بدستانت

 » بیشتر بخوانید...
 بسوز
 ای ببرده دل تو قصد جان مکن
 تلخ کنی دهان من قند به دیگران دهی
 پیک فرهادم خبر از بیستون آورده ام
 روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگیر
 یا مبسما یحاکی درجا من اللالی
 باز فرود آمدیم بر در سلطان خویش
 اگر روپوش ادراکت بر افتد از جمال او
 آن­روز به ­من دیدی و خالی شده بودم

۴.۵
امتیاز: ۴.۵ | مجموع آراء: ۲

تا نفس های تو اینگونه وزیدن دارد
دست داغم به تنت پنجه کشیدن دارد
سوی آیینه ببینم چو بیافتم به برت
رفتن از خویش در آغوش تو، دیدن دارد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *