+ - x
 » از همین شاعر
1 رسوا
2 دوشیزگان شعرم اگر نیست برقع پوش
3 ترا من سخت بیجا دوست دارم
4 فقط یکبار مینازم به بختم
5 افسوس که من جدا زخاکت مردم
6 چشمان مرا به بلخ زیبا ببرید
7 گل شب بو زنم در گیسوانم
8 سیه چادر مرا پنهان ندارد
9 اندیشه را زبان گواراست پارسی
10 تا یک نگه بینم ترا یک عمرت ارمان میکنم

 » بیشتر بخوانید...
 عمرک یا واحدا فی درجات الکمال
 روحیست بی نشان و ما غرقه در نشانش
 آه! من خسته ام از این همه شاعر بودن
 کنفرانس لندن
 بزن آن پرده دوشین که من امروز خموشم
 صد هزاران همچو ما غرقه در این دریای دل
 کاندید شو! کاندید شو! آدم حسابت می کنم
 گر تو بنمی خسپی بنشین تو که من خفتم
 دلدار من در باغ دی می گشت و می گفت ای چمن
 گه چرخ زنان همچون فلکم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو مردِ شهر پندار کجایی
که پنداری ز بدنامی، رهایی
زنی تن می فروشد، تو خریدی
اگر یک هرزه او شد، تو دوتایی

30-شهریور-1391


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *