+ - x
 » از همین شاعر
1 دیوانه تا نمُرد ازت چشم بر نداشت
2 یک چهرۀ جدید... و حالا به زیر خاک
3 زنده گی فلسفۀ باطل سرگردانی
4 روزگارت غرق دلتنگی و ناچاری شده
5 باز آمدم که فکر ترا آب و گل کنم
6 آدمی بر کف دستش خط اجبار نوشت
7 وقتی خدا بهشت مرا آفریده بود
8 امشب کنار لاش خودت ساعتی بمان
9 باز ساعت روی شش افتاد، پیهم زنگ زنگ
10 شبی که چشم تو با چشم من مقابل بود

 » بیشتر بخوانید...
 هیچ کس مثل جزیره تنها نیست
 کیوان چو قران به برج خاکی افگند
 گل کرده سبز ناز خیالت به خانه ام
 برآن سرم که ز دامن برون کشم پا را
 بوی باغ و گلستان آید همی
 ما به خرمنگاه جان بازآمدیم
 بگفتم با دلم آخر قراری
 دگربار این دلم آتش گرفتست
 در آتش بی همزبانی
 صدای مرا می شنوی؟

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

یک زوزه ی وحشتناک از حنجره آورده
گرگ است ولی خود را شکلِ بره آورده
بوسیدن معشوقه جرمی ست که هر دفعه
از مقعدمان قانون، توسِ قره آورده
من مرده ام و روحِ چشمانِ سیاهِ تو
پیوسته مرا بیرون از مقبره آورده
بویت به دماغم خورد انگار شمالکها
عطر گل وحشی را از پنجره آورده
با مشت بزن، بشکن تصویر مرا مریم
شکلی که در آیینه، این مسخره آورده
خیلی متفاوت نیست احساس «هدایت »وار
این تجربه ما را هم سر پره آورده


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *