+ - x
 » از همین شاعر
1 پلک بر هم بگذاریم و زمستان برسد
2 شاعر! سپیدی یی که به روی شقیقه است
3 یک چهرۀ جدید... و حالا به زیر خاک
4 شب به رسم عادتش در چشمهایت خواب شد
5 بگذارمان که نشه ی آدم دبل شود
6 دل که تصویر تو را ثانیه یی یاد آورد
7 آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
8 نیستی، مریم! ببینی چشم های ساده را
9 زنده گی سایۀ سروی ست که بر آب روان افتاده
10 مهتاب مثل مردی، خوابید روی دریا

 » بیشتر بخوانید...
 ای دل تو در این غارت و تاراج چه دیدی
 این ترک ماجرا ز دو حکمت برون نبو
 اگر آب و گل ما را چو جان و دل پری بودی
 ز فلک قوت بگیرم دهن از لوت ببندم
 اگر خاک تو از جان محرمی نیست
  چو نيست راحت از آن به جور يار بساز
 ای که چشمت باج از چشم غزالان می گرفت
 صبر مرا آینه بیماریست
 به تو بی تو شده روپوش بگو ميدانی
 گیر لیورس

۴.۸
امتیاز: ۴.۸ | مجموع آراء: ۶

شبی که ماه در اندیشه ی تو جان می داد
نگاه مضطربت مرده را تکان می داد

به روی دامن سبزت پرنده یی افتاد
برای این که تنت بوی آسمان می داد

من و تو روی بَرنده، نگاه می کردیم
...گدای پیر به سگ های کوچه نان می داد

چه آرزوی بزرگی، که کاش آیینه!
درون مردم نامرد را نشان می داد

شکایت از چه کنم هر کسی رفاقت کرد
دروغ مسخره یی را به خوردمان می داد

اگر به خانه ی من آمدی شراب بیار
خلاف طعم لتی که پدرکلان می داد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *