+ - x
 » از همین شاعر
1 بی تو نمی شود قدم زندگی زنم
2 من از آغاز آزادم
3 چهار بیتی ها
4 من کیستم؟
5 به یاد تو دوست داشتنی ترینم
6 سحر از پی ندارد شام غمگینی که من دارم
7 برگ خزانی دل من زرد گشته است
8 ترا در خواب دیدم گریه کرده
9 صدف خیال خامم به کناب ساحل تو
10 هدیه

 » بیشتر بخوانید...
 ای رها کرده تو باغی از پی انجیرکی
 عاشقا دو چشم بگشا چار جو در خود ببین
 ای آفتاب هاله ای از روی ماه تو
 باور
 ای بگرفته از وفا گوشه کران چرا؟ چرا؟
 صنما جفا رها کن کرم این روا ندارد
 امروز شهر ما را صد رونقست و جانست
 هر راز که اندر دل دانا باشد
 فردای دیروزین
 تعویذ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰


از سایه ام پرسیدم:
من کیستم؟
گفت هیولا
به آیینه دیدم راست می گفت

و بعد پلک هایم را به هم بستم
آرام از وجدانم پرسیدم:
من کسیتم؟

مکثی کرد و گفت:
اگر به آزادی فکر کنی
انسان!


بدخشان
1386


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *