+ - x
 » از همین شاعر
1 زنده گی فلسفۀ باطل سرگردانی
2 دل که تصویر تورا ثانیه یی یاد آورد
3 نرسیدی که مرا در قدمت خاک کنی
4 چاقو بزن! بریزان، از سینه آه آدم
5 ابتدا از چشم هایت یک جهنم ساختند
6 زنده گی به بعضی ها رنگ و بوی شب دارد
7 هرچه کردم هیچ شد، چون خاطرت با ما نبود
8 دیوانه تا نمُرد ازت چشم بر نداشت
9 در تو دو چشم وحشی، یک چهره ی اناری
10 آیینه بمان پیش رخت، رنگ بینداز

 » بیشتر بخوانید...
 لحظه لحظه می برون آمد ز پرده شهریار
 حریف جنگ گزیند تو هم درآ در جنگ
 کوچه ی ما
 ای مطرب این غزل گو کی یار توبه کردم
 داد دهی ساغر و پیمانه را
 کوه نیم سنگ نیم چونک گدازان نشوم
 ملت من
 بیا ای آنک بردی تو قرارم
 اگر دانی زبان اختران را
 با یاد چشمهای تو

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۳

هرچه کردم هیچ شد، چون خاطرت با ما نبود
چشم مستت، نشه اش در بوتلِ ودکا نبود

پیش تو و من بماند هرچه کردم: زنده گی
حرف مفت مولوی از عالم بالا نبود

سر به گورستان متروکی زدم، در نیمه شب
جز غباری، روی سنگ قبر آد مها نبود

دست را بالای ابرو سایبانک ساختیم
آه! این اندوه آدم، آخرش پیدا نبود

در کتابی خوانده بودم، روزگاری، در قدیم
خاطراتی را که از یک مردک دیوانه بود

ترس ما از مردن و روز حسابی، هیچ نیست
کاش میمردیم و عقل کاذبی ما را نبود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *