+ - x
 » از همین شاعر
1 آدمی بر کف دستش خط اجبار نوشت
2 پلک بر هم بگذاریم و زمستان برسد
3 هرچه کردم هیچ شد، چون خاطرت با ما نبود
4 قیامت می شود روزی که از من رو بگردانی
5 اگر یک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
6 حق می دهی به من که بمیرم، ضروری است
7 اگریک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
8 زنده گی فلسفۀ باطل سرگردانی
9 از گپ که بگذریم سرم چون کدو شده
10 دل که تصویر تو را ثانیه یی یاد آورد

 » بیشتر بخوانید...
 فقر را در خواب دیدم دوش من
 بنگر به جهان چه طرح بر بستم، هیچ
 گفتی شکار گیرم رفتی شکار گشتی
 ما قحطیان تشنه و بسیارخواره ایم
 مستم از باده های پنهانی
 کار به پیری و جوانیستی
 مرا وصال تو باید صبا چه سود کند
 سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
 نیمیت ز زهر آمد نیمی دگر از شکر
 گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۳

هرچه کردم هیچ شد، چون خاطرت با ما نبود
چشم مستت، نشه اش در بوتلِ ودکا نبود

پیش تو و من بماند هرچه کردم: زنده گی
حرف مفت مولوی از عالم بالا نبود

سر به گورستان متروکی زدم، در نیمه شب
جز غباری، روی سنگ قبر آد مها نبود

دست را بالای ابرو سایبانک ساختیم
آه! این اندوه آدم، آخرش پیدا نبود

در کتابی خوانده بودم، روزگاری، در قدیم
خاطراتی را که از یک مردک دیوانه بود

ترس ما از مردن و روز حسابی، هیچ نیست
کاش میمردیم و عقل کاذبی ما را نبود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *